اختصاصی/ کیمیای شمال – امسال فاطمیه در شهر باران رنگ و بوی دیگری گرفته است ، در حزنِ سنگینِ ایام شهادت بانوی بی نشان هر گوشه از این خاکِ عزادار، تکیهای است بر اندوهی دیرین، اندوهِ مادری که مزارش را به امانتِ گمنامی سپرد تا تاریخ، هر سال در سوگِ بینشانیاش بیدار بماند.
در همین فضای غرق در سکوت و اشک ایام فاطمیه ، در میان روزمرگی های یک خبرنگار ، دعوت شدیم به مراسم مادری مهربان که اگرچه مزارش را ستاره ها نشان کرده اند اما از چشم خاکیان پنهان مانده است.
دلگرم دعوت بودیم که ناگهان عطرِ تازهای پیچید؛ بوی باروت، بهشت و غربت را یکجا به همراه آورد.
اینجا خبری از خبر نیست ، اینجا فقط «روایتِ آغوش» است؛ آغوشی که مادرِ بینشان در آسمان باز کرده و ملتِ عزادار در زمین، نمادِ آن را بر سر دست گرفتهاند.
شهیدی گمنام آمده بود، نه با نامی بر تابوت ، بلکه با میراثی از ستارهها بر شانههای ملتی عاشق .
او که به ظاهر میهمان بود اما در واقع میزبان مراسم مادر بی نشانش شده بود.
با پای دل آمده بود ما را از بند روزمرگی ها رها کند تا گردوغبار گناه و بی تفاوتی را از روح و تنمان بتکاند.
آمده بود تا ما را به مجلسی روحانی بکشاند .
پیکر مطهر این شهید، سندی زنده بر این حقیقت است که؛ گمنامی، اوجِ عاشقی است.
او که آمده، زائرِ «امالقبورِ بینشان» باشد، سکوتِ تابوتش، رساترین مرثیه برای دلهای بی قرارمان شده بود.
وقتی خبرنگاران با چشمانی خیس از اشکِ روضه ، با دلهایی بی قرار ، پیکر این فرزندِ سفرکرده را بر سر دست گرفته بودند گویی پیوندی ازلی بود میان خاکیان و افلاکیان.
اینجا کسی غریبه نبود ، گویی همه آشنا بودیم ، مادری مهربان آغوش خود را برای فرزند دلاور تاریخ باز کرده بود .
تابوت، دیگر یک جعبه چوبی نبود؛ قایقی شده بود که در دریای اشکها پیش میرفت و هر موجِ عزاداری، او را به ساحلِ آرامش میرساند.
در این استقبال، خبری از تشریفات زمینی نبود؛ هرچه بود، اخلاص بود و عشق.
احساس عجیبی فضا را در برگرفته بود ؛ هر اشکی که بر سر تابوتِ بینشان می ریخت، عهدی دوباره بود ، درنگی دوباره بود برای آنکه بدانیم که هستیم و چه بدهی ها به این بندگان مخلص خدا داریم.
این استقبال، تنها یک مراسم تدفین نبود؛ یک کلاسِ درس بود.
شهید گمنام، با سکوتش فریاد میزد که برای جاودانه شدن، نیازی به نام نیست؛ نیاز به اخلاص در عمل است.
او در ایام فاطمیه، مُهرِ تأییدی شده بود بر این جمله که؛ اگر گمنام رفتی، خداوند خود زیباترین شناسنامه را برایت صادر خواهد کرد.

او روحِ جاویدانِ تاریخ است که با آمدنش یادآوری میکند که این انقلاب، بر قامتِ استوار همین گمنامان ایستاده است.
پیکر او پس از سالها دوری به خاک سپرده میشود، اما نام و یادش، چون ستارهای روشن در شبِ فاطمیه، برای همیشه در آسمان این سرزمین میدرخشد.
و این پایانِ سفرِ زمینیِ کسی است که نامش را به خدا سپرد تا گمنامترین پرچمدارِ بزرگترین حماسه باشد.
و چه زیبا خواهد بود که خود را در تمامی زندگی به خدا بسپاریم که او مهربان ترین بر بندگان است و قطعا پایانی زیباتر از تصورمان برایمان رقم خواهد زد.
خبرنگار: معصومه رفعتی خراط











